-->
Monday, March 08, 2004
چرا فمينيسم براي حکومت استبدادي خطرساز است؟



اگر به رسانه هاي رسمي و يا تريبون هايي که سخن حاکميت را با جامعه مي گو يند دقت کنيم، آشکارا مي بينيم که مفهومي منفي و انحرافي را بر فمينيسم مترتب مي بينند.
بارها ديده ايم که يک کارشناس مسائل زنان و يا يک روانشناس که در باره حقوق زنان صحبت مي کند، براي رفع شبهات، صراحتاً توضيح مي دهد که دغده هاي فمينيستي را پي نمي گيرد و تنها مدافع حقوق زنان و رعايت آن است بدون اينکه از هيچ «ايسمي» پيروي کند.
بارها خوانده ايم که برخي رسانه هاي مشخص مکتوب، لفظ فمينيست را به عنوان برچسبي منفي و اهانت آميز، دستمايه کنايه هاي خود قرار مي دهند، بي آنکه معلوم شود وجه منفي آن چيست؛ چنانکه به تحقير مي نويسند «معلوم الحال»!
در کل فمينيسم را مکتبي انحرافي و مشکل ساز مي انگارند و فميننيست را موجودي ناراحت و خطرناک. و اين نگرش، بن مايه مقابله ــ از نوع امنيتي ــ با فمينيست ها، تشکل هاي فمينستي و اجتماعات و فعاليت هاي آنان شده و مي شود.

اما چرا فمينيسم را خطرآفرين مي دانند؟
در چند سطح مي توان اين ترس و فوبيا را توجيه کرد:

I. اصولاً فمينيسم مکتبي غربي است و هر آنچه از غرب مي آيد، جز تهديد براي فرهنگ ما نيست.

اين توجيه را نمي توان علت ويژه و اصلي هراس از فمينيسم دانست. اصولاً اين سخن توجيه گر مخالفت با مکاتبي نيست که در برابر آنها ظاهر مي شود، بلکه تنها جنبه شعاري دارد؛ گو اينکه در مقام استدلال عنوان مي شود؛ چراکه في الواقع اين کلام در برابر تمامي مکاتب غربي عنوان نمي شود و تنها در مقابل برخي از آنان که تهديد انگاشته مي شوند، چنين کلامي را ابراز مي دارند. ملموس ترين نمونه از مکاتبي که نفي نمي شوند و حتي فرهنگ رسمي خود را مدافع آن نشان مي دهد، دموکراسي است. گرچه گفته مي شود که ما دموکراسي غربي را نمي پذيريم و شکل بومي شده آن، « مردمسالاري ديني » را باور داريم. اما واقعيت اين است که بومي کردن هر مکتبي، معمول ترين شکل پذيرش آن است.
اين کلام را به عنوان استدلال نمي توان پذيرفت و تنها کاربردي شعاري دارد، و بستر و بهانه عنوان کردن آن فرهنگ رسمي ــ اعم از ملي و ديني و البته با تأکيد بيشتر بر صبغه ديني آن ــ است؛ فرهنگي که نه تنها تأمين منافع حاکميت است که بازتوليدگر آن نيز شده است.


II. هراس از فمينيسم، شايد ترس از تبعات راديکال آن، از قبيل فمينيسم همجنس گرايانه (Lesbian Feminism) و يا اشکالي افراطي از فمينيسم باشد که ترويج گر برتري زنان بر مردان است.

اين نيز عامل تهديد انگاري ويژه فمينيسم نمي تواند باشد؛ چراکه در جامعه اي که مي شناسيمش و مي دانيم که تا چه پايه آميخته سنت هاي ديني و فرهنگي است، ظهور طليعه اين قبيل شعبات فمينيسم، بسيار دور پيداست.
علاوه بر اين، نکته ديگري که مي توان به آن اشاره داشت، سکوت رسانه هاي رسمي يا ترويج گر فرهنگ رسمي در قبال اين تبعات کم سابقه فمينيسم است. رسانه هايي که از هيچ بهانه اي براي عوام فريبي چشم نمي پوشند، هرگز چنين عواقبي را هدف و نهايت حرکت هاي فمينيستي داخلي عنوان نکرده اند، چرا که زمينه اي را براي پذيرش اين ادعا نمي يابند.


III. فرهنگ عامه، در ايران فرهنگي مردسالار است و فمينيسم بالتبع تحديدي براي اين فرهنگ خواهد بود.

البته اين توجيه را مي توان به عنوان علت بخشي از مخالفت ها در مقابل فمينيسم ايراني دانست، اما نه بيانگر انگيزه مخالفت حاکميت با فمينيسم.
فمينيسمي که مآلاً منجر به تحليل فرهنگ مردسالار خواهد شد، معضلي است اجتماعي براي شهروندان هوادار فرهنگ موجود؛ نه معضلي سياسي ــ امنيتي پيشاروي حاکميت. حال اگر فمينيسم به عنوان تهديدي سياسي ــ امنيتي براي حاکميت قلمداد مي شود و براي مقابله با آن راهکارهاي امنيتي تجويز مي شود، وجه تهديدگر آن را بايد در جاي ديگري جستجو کرد.

***


لازم است در ادامه اندکي به تاريخ جنبش فمينيسم در غرب و مقايسه آن با آنچه در سال هاي اخير در ايران بروز يافته بپردازم.

زمينه تاريخي ظهور فمينيسم در غرب، به طور خاص در اروپا و امريکا به دو شکل تجربه تاريخي متفاوت حاصل شده است.
در اروپا انقلاب صنعتي و ظهور عصر سرمايه داري زمينه ساز پيدايش فمينيسم بود و در امريکا، جنبش الغاي برده داري. اين دو تجربه متفاوت اما به يک کارکرد واحد زاينده فمينيسم شدند.
در اروپا زنان همپاي مردان در امر توليد کالا و افزايش سرمايه دخيل بودند، گو اينکه بيشتر استثمارمي شدند و نيروي کار ارزان تري به حساب مي آمدند. درنهايت نظام ناعادلانه سرمايه داري، زمينه ساز جنبش هاي عدالت خواه و سوسياليستي شد. زنان نيز به همان ميزان که مردان، در توفيق اين جنبش ها مؤثر بودند.
در امريکا، جنبش الغا، که از تجليات برابري خواهي مدرن بود و طرفداران آن به دنبال تحقق ايده هاي برابري و آزادي همه انسانها بودند زمينه ساز ظهور فمينيسم شد. زنان امريکايي از نخستين گروه هايي بودند که جذب آرمان جنبش الغاي بردگي شدند و در تحقق اين هدف بسيار مؤثر بودند.
زماني که اين جنبش ها در حد قابل قبولي به اهداف خود دست يافتند و يا در حال نزديک شدن به حصول آنها بودند، زنان دريافتند علي رغم آنکه در تحصيل آرمان جنبش هاي اجتماعي مذکور يعني احقاق حقوق بشر دوره مدرن، نقشي همپايه نقش مردان داشته اند، اما خود در درون اين جنبش ها و تشکلهاي ذيل آن از کمترين حقوق و امکان مداخله در تصميم گيري ها و حتي جواز سخنراني بي بهره بودند. اين محروميت ها سبب شکل گيري هويت جديدي بر پايه جنسيت شد که همان ايده هاي مدرن برابري و آزادي را دنبال مي کرد. در ابتدا نيز اين پي گيري عمدتاً همان جهت کلي جنبش بزرگ تر( الغا يا سوسياليزم) را دنبال مي کرد و اندکي نيز بر حقوق زنان به طور اخص تأکيد داشت؛ اما رفته رفته اين حرکت، آرماني اختصاصي تر را دنبال نموده و به طور مشخص به حقوق زنان پرداخت.
در واقع يکي از عوامل شکل گيري هويت هاي جمعي، يعني حذف و اشتراک در محروميت، دست به کار شد تا جنبشي متمايز با محوريت جنسيت ــ که موجب محروميت ها نيز بود ــ از کلان جنبش برابري خواهي شکل گيرد.
جوانه هاي ابتدايي فمينيسم زماني رخ نمود که جنبش هاي اجتماعي برابري خواه در اروپا و امريکا فعال بودند و آنچه بعدها به شکل هويتي مستقل با عنوان جنبش زنان شکل گرفت، در ابتدا در دل اين کلان جنبش قرار داشت، اما نابرابري جنسيتي و محروميت هاي مبتني بر جنسيت در درون مجموعه اين جنبش فراگير ــ که خود منبعث از فرهنگ عامه آن جوامع بود ــ موقعيت متناقضي را براي زنان فراهم آورد که منجر به شکل گيري هويت مستقل نو پديدي گشت.
اين پيشينه و خواستگاه به شکل ويژه اي بر شکل گيري جنبش برابري خواهي براي زنان مؤثر بوده است. مشارکت در کلان جنبشي که در چارچوب گفتمان مدرن برابري انسانها شکل گرفته بود، فعالان زن اين جنبش را از فرهنگ عامه که قائل به فرودستي زنان در برابر مردان بود، منفک ساخت و زمينه ظهور گفتمان برابري جنسيتي را فراهم ساخت.
همانطورکه زماني نا برابري انسانها، يک حقيقت بديهي انگاشته مي شده، بي حقي زنان در برابر مردان نيز باوري بلامنازع بوده است. بريدن از سنت ها همواره امري مشکل ساز بوده و اين سختي در دنياي پيش از مدرن که بيشتر با سنت هايي که تا بوده چنان بوده و بدين جهت وجهي قدسي يافته بودند، آميختگي بسيار داشته است، دو چندان بوده. کلان جنبش برابري خواهي، اين دشواري را تا حد زيادي هموار ساخت.

تا اينجا به زمينه هاي شکل گيري فمينيسم در غرب اشاره شد. اما به طور مشخص ظهور فمينيسم را، همزمان با تلاش افرادي چون اميلي پانکهرست، که جنبه هاي سياسي فرودستي زنان نسبت به مردان را در کانون توجهات خود قرار داده بودند و حق مشارکت زنان را در انتخابات هدف اصلي خويش مي شمردند، مي دانند. به تبع اين مبارزات بود که کوشش براي برابري اجتماعي و اقتصادي و به دست آوردن دستمزد مساوي و دارا بودن فرصت هاي اشتغال برابر با مردان نيز در زمره اهداف اين جنبش آمد. بعدها با پيدايش جنبش جديدي تحت عنوان «جنبش رهايي زنان»، اهداف و سيماي جنبش زنان دچار تغيير و دگرگوني شد. اين جنبش متأخربر معضلات بنيادي در برابر زنان تأکيد مي کند و بر اين ايده نظر دارد که کل نظام اجتماعي برتري جنسيتي مردان بر زنان سازمان يافته و اينگونه «جنسيت گرايي»، سرکوب را به معني روانشناختي و زيستي آن بازتوليد مي کند.

***


تصور مي کنم که حرکت فمينيستي اخير در ايران نيز سير کمابيش مشابهي را طي نموده است. به گمانم زمينه هاي اين حرکت را در خيزش اجتماعي 76 مي توان جستجو کرد. در آن قالب، زنان نيز همرديف مردان حقوق مدني بيشتري را طالب شدند. زنان در جريان اين خيزش، همپاي مردان گفتمان مدرن را تجربه کردند. به مرور، محروميت هاي خاص زنان در قالب اين خيزش گسترده به علاوه تفاوت سطح مطالبات و حقوق دست نيافته زنان و مردان و اختصاصي بودن برخي مطالبات، قشر زنان از اين قالب گسترده تمايز يافت.

***


بازگرديم به سؤال اصلي.چرا فمينيسم براي حکومت استبدادي خطرساز است؟

مقصودم از طرح اجمالي زمينه هاي شکل گيري فمينيسم در جوامع غربي و نيز در ايران، بازنمايي دو شاخصه ويژه جنبش ها و حرکت هاي فمينيستي بود:
 اول آنکه حرکت هاي فمينيستي دائماً در حال نوسان از شکل سياسي به شکل اجتماعي و بالعکس هستند. به تعبير ديگر جنبش هاي فمينيستي و تشکل هاي ذيل آن يک پا در ساحت سياست دارند و ديگر پا در عرصه اجتماعي.
 دوم آنکه هدف اين جنبش ها، استيفاي حقوق مدرن برابري و آزادي است.


چگونه اين دو ويژگي براي حکومت استبدادي دردسرساز مي شود؟
• همانطور که اشاره شد حرکت هاي فمينيستي ماهيتاً حرکت هايي سياسي ــ اجتماعي هستند. اين ويژگي در جوامعي که ساختار حاکميتي آن ماهيتي توتاليتر دارد، پررنگ تر و داراي نمود بيشتري است؛ چراکه در اينگونه جوامع، پرداختن به هر موضوعي، ناخواسته کنش گر را درگير امر سياست مي کند.
از آنجا که حرکت هاي فمينيستي و تشکل هاي وابسته به آن غالبا ً بر مطالبات اجتماعي تأکيد دارند، خواه ناخواه به طور بالفعل از پايگاه اجتماعي برخوردارند و اين امتيازي است که حرکت هاي صرفاً سياسي و تشکلهاي وابسته، بايستي براي دستيابي به آن تلاش کنند و بدواً فاقد اين امتيازند.
• اما در مورد ويژگي دوم حرکت هاي فمينيستي؛ تلاش براي استيفاي حقوق مدرن برابري و آزادي:
نياز به شرح و بسط ندارد که حرکت هايي است که به جهت استيفاي حقوق مبارزه مي کنند، تا چه حد براي حکومت هاي استبدادي، دردسرآفرين هستند.
اما در اين ميان چند نکته است که دردسرسازي جنبش هاي فمينيستي براي حکومت هاي استبدادي را مشخصاتي ويژه مي بخشد:
1. اول آنکه جنبش هاي فمينيستي عمدتاً حقوقي عيني و ملموس را دنبال مي کنند و نه حقوق انتزاعي و مبتني بر استدلال و تئوري افکني؛ حقوقي که عدم بهره وري از آن چنان واضح و آشکار است که نيازي به توضيح ندارد؛ حقوقي که محروميت از آن به عينه احساس مي شود و نيازي به تنبه ندارد و با گوشت و خون درک مي شوند و نه تنها به مدد قوه فاهمه.
2. دو آنکه بيشتر حقوقي که مد نظر حرکت هاي فمينيستي است، مسائلي عام و همه گير هستند و تقريباً همه زنان صرف نظر از ديگر ويژگي هاي فردي و اجتماعي شان درگيري مستمر با آن مسائل دارند.
3. همانطور که اشاره رفت، حرکت هاي فمينيستي پيگير احقاق حقوقي مدرن هستند. لازمه تحقق اين هدف پيشبرد روند مدرنيزاسيون در جامعه است. به علاوه آنکه فمينيسم ماهيتاً جنبشي مدرن و با آرمان هاي مدرن است و سر در ساحت مدرنيته دارد. حضور فعال جنبشي مدرن در يک اجتماع، خود به خود به فعال شدن محرکه هاي مدرنيته و پيشبرد مدرنيزاسيون در آن جامعه منجر مي شود.
نياز به توضيح ندارد که يکي از تهديد هاي جدي براي هر شکلي از اشکال حکومت استبدادي، مدرنيته است.
4. حقوقي که زنان از آن محرومند و حرکت هاي فمينيستي، خواهان احقاق آن هستند، به دو دسته قابل تفکيک است:
 حقوقي که تنها زنان از آن بي بهره اند و مردان از آنها بهره مندند.
مبارزه در برابر حاکميت مستبد، جهت احقاقاق اين دسته از حقوق به دو طريق براي حرکت ها فمينيستي تسهيل مي شود:
o اول آنکه در حالي که حاکميت به حق بخشي از جامعه تن درداده است، تسليم در برابر بخش محروم، مقدمتاً تا حد قابل توجهي تسهيل شده است.
o دو آنکه ماهيت تبعيضي اين قسم محروميت ها، آنگونه که اشاره رفت، به تمايز و تشخص هويت مستقل و در نتيجه انسجام بيشتر حرکت هاي فمينيستي طالب اين دسته از حقوق منجر خواهد شد.

 حقوقي که هم مردان و هم زنان از آن بي بهره اند.
در مورد اين حقوق، ماهيت اشتراکي محروميت است که موجب تقويت بنيه نيروهاي تغييرخواه در برابر حاکميت استبدادي مي شود.

***


جمع بندي:

در اين سطور سعي داشتم نشان دهم که حرکت هاي فمينيستي، ماهيتاً حرکت هايي ضد استبدادي هستند و حتي اگر مآلاً قصد تقويت بنيان هاي دموکراسي را در جوامع نداشته باشند، به طور خود بخودي در پيشبرد پروسه دموکراتيزاسيون اثر مثبت خواهند داشت.
اين واقعيت، ضرورت حمايت حرکت ها و تشکل هاي سياسي دموکراسي خواه را از حرکت هاي فمينيستي و تشکل هاي وابسته، روشن مي سازد. اين حمايت نه تنها به عنوان رفتاري دموکراتيک؛ بلکه به عنوان راهکاري نتيجه بخش در جهت پيگيري اهداف حرکت هاي دموکراسي خواه، ضرورتي جدي است.

سطرنويس
6:33 PM

Utopia_3y at hotmail dot com